یه خاطره!

با سلام خدمت دوستان عزیزم.
دوستان اومدم ی خاطره بگم برم.
چندسال پیش وقتی تو مدرسه بودم، تو فصله بهار بودیم
تصمیم گرفتن مارو به اردو ببرن.
صبح زود ما به همراه معلمها و آقای مدیر از مدرسه بیرون رفتیم و سوار ماشین شدیم، راه افتادیم بعد از یه ساعت وایسادیم تا صبحانه بخوریم.
یکی از بچه ها به سمت من گوجه پرتاب میکرد، و من هم به سمت اون خیار پرتاب میکردم.
در همین هین دوستم گوجهی پرتاب کرد و مستقیم خورد تو چشمم! خیلی درد میکرد.
یه دوستی داشتم بنام سعید، گفت چیشده سجاد?
من گفتم مسعود با گوجه زد تو چشمم.
سعید بینا بود و ورزشکاره خوبی هم بود.
رفت مسعود رو آورد انقد کتکش زد.
واقعا گریه میکرد! مسعود ۲۰سالش بود و سعید ۲1.
هرچی گفتم بابا شوخی کردیم باور نکرد.
اگر آقای مدیر نبود، مسعود الان زنده نبود!
ببخشید که کوتاه بود.
نظر یادتون نره.
فعلا